p4 My serial killer

​​​​​​​آپارتمان رو نفروختم ولی یه خونه کوچک خریدم وسایل ها را در خانه چیدم و یک آهی سرد کشیدم چند ساعت بعد به گلزار ''(قبرستان)'' رفتم سر راه یک دسته گل خریدم و روی قبر آلیا گذاشتم و گریه کردم آلیا رو از دست دادم کلویی هم که پیداش نیس و گوشیش رو جواب نمیده بعد از چند دقیقه با اعتماد به نفس بالایی از جایم بلند شدم و اشک هایم را پاک کردم و به جست و جوی قاتل ادامه دادم ماه های ماه طول کشید ولی نتونستم هیچ سرنخی پیدا کنم شب شد به خانه برگشتم و خوابیدم

صبح شد اهی سرد کشیدم و از اتاق بیرون امدم صبحانه خوردم و به گشتن ادامه دادم کل شهر را گشتم ولی هیچ نشانه ای پیدا نکردم با خودم تصمیم گرفتم که بیرون از شهر را هم بگردم داخل کوه کویر تا نشانه ای پیدا نکنم دست بردار نیستم به پلیس ها خبر دادم و رئیس با این تصمیمم مخالف بود که تنهایی بروم برای همین گفت باید یک مرد را همراه خودت ببری منم قبول کردم یک همراه باخودم بردم اسلحه و تیر را داخل ماشین گذاشتیم و یک کلت هم در دستمان سوار ماشین که شدیم من رانندگی کردم از شهر خارج شدیم با دیدن اولین تپه ماشین رو نگه داشتم و پیاده شدیم کلت را در دست گرفتیم و به سمت تپه رفتیم کل تپه را گشتیم ولی چیزی پیدا نکردیم سوار ماشین شدیم همه تپه ها را گشتیم ولی چیزی پیدا نکردیم شب شد هوا تاریک به گشتن ادامه دادیم و رفتیم یه تپه رو بگردیم چراغ قوه رو برداشتیم جای عجیبی بود سنگ ها به شکل حیوان بودن و یه بوی خیلی بد میومد یه سنگ کنار علف ها به شکل عقاب بود که سمت علف ها بود انگار پشت علف ها چیزی بود چراغ را به سمت علف ها گرفتم و به سمتش حرکت کردیم پشت علف ها نزدیک ۲۰۰ نفر آدم مرده بود ترسیده بودیم وقتی با اون صحنه مواجع شدیم نفس عمیقی کشیدم و به همرام گفتم بیا بریم فردا دوباره با بقیه پلیس ها میایم و قتی به کلانتری رسیدیم ماجرا را برای رئیس تعریف کردم و به سمت خونه رفتم یه لیوان آب خوردم و به سمت اتاقم رفتم که بخوابم که خوابم نمیبرد همش اومن ادما میومدن جلو چشمم به زور خوابیدم صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم نگا کردن ببینم کیه رئیس بود جواب دادم و گفت زود بیا میخواییم بریم به اون تپه گوشی رو قطع کردم و صورتم رو شستم و یه چیزی خوردم سریع به سمت کلانتری حرکت کردم همه اکیپ ها اماده رفتن بودن منم سوار ماشین شدم و رفتیم بعد از رسیدن به تپه پیاده شدیم و رفتم داخل تپه کسی انجا نبود پشت وقتی پشت بوته ها را رئیس دید باورش نمیشد که این همه آدم انجا مرده رئیس از پشت تپه ها بیرون امد و به مرینت گفت اینها تازه هستند چون زیاد بو نمیدهند این ممکن است برای دیروز باشد مرینت با تعجب جواب داد درست است ولی اینهارا چکار کنیم رئیس با نا امیدی گفت همنجا میگذاریمش بعد از یک هفته دوباره به اینجا باز میگردیم ولی موضوع این است این همه آدم مرده از کجا امده اند شاید اون قاتل به جز شهر ما به جاهای دگر هم میرود ولی مهم اینجاست که شهری به جز شهر خودمان اینجا نیست وگر هم باشد کیلومتر ها با اینجا فاصله دارد که اگر بخواهیم برویم چند روز طول میکشد مرینت بدون هیچ جوابی فقط گفت سریع از اینجا برویم ممکن است هر لحضه آن قاتل بیاید ونباید بفهمد که ما این تپه را پیدا کردیم به سرعت سوار ماشین شدیم و به کلانتری باز گشتیم مرینت کاملا گیچ شده بود و نمیدانست چه کاری انجام دهد شب شد مرینت به درحال بازگشت به خانه بود که ناگهان احساس کرد کسی دارد آن را دنبال میکند برگشت و پشت سرش را نگاه کرد ولی کسی را ندید به خانه بازگشت و شامی برای خود درست کرد و آن را خورد چند ساعت بعد از خوردن شام در خانه مرینت به صدا درآمد ......

ــــــــــــــــــــ

نظراتتون رو راجبش بگید

موضوعات: "My serial killer"
[ شنبه هفتم آبان ۱۴۰۱ ] [ 11:3 ] [ Rona ] [ ]
آخرین مطالب