
صبح پاییزی تقریبا سردی بود
intj روی میز صبحونه نشسته بود و خودش رو با دفتری که توی دستش داشت مشغول کرده بود .
چند لحظه بعد جسم شبح مانندی از در اشپزخونه وارد شد و به سمت یخچال رفت ، و همین کار باعث شد تا intj برای چندمین بار توی اونروز از ترس از جا بپره . موجود شبح مانند با صدای ناامید کننده ای گفت :
- اونجوری به من نگاه نکن ، خودم میدونم این چهارمین باره که میام و میرم .. هر سری که برمیگشتم اتاقم ، با خودم فکر میکردم که یعنی واقعا هیچی توی یخچال نیست ؟ امکان نداره ، و دوباره میومدم تا چک کنم ولی رفیییق .. اینجا حتی یه میوه هم نیست . فقط یه قابلمه بزرگ از اون اشغالی که entp درست کرده هست .
intj با نفرت به کاسه ای که جلوش بود نگاه کرد و گفت :
- فکر میکردم میشه یکمی ازش خورد ، ولی واقعا به درد نمیخوره .. باید بندازیمش دور .
صدای تقریبا بلند و پرانرژی ای ، فضای ملایم آشپزخونه رو شکست .
- صبح بخیییر !
این صدای entp بود که با ورودش به اشپزخونه ، intp و intj نگاه درمانده ای به هم انداختند
entp ، نگاهی به کاسه ای جلوی intj بود انداخت و با شور و شعفی که پیروزیشو جشن میگرفت ، گفت :
- میدونستم که ازش خوشت میاد ! بالاخره هنر منو توی اشپزی درک کردی ؟
intj با بی تفاوتی گفت :
- تو به این میگی هنر اشپزی ؟ منم بلد بودم همه چیزایی که توی یخچال بود رو رنده کنم و بریزمش تو یه قابلمه .. بیخیال ولی دارم بوی کپک و پیاز رو ازش حس میکنم
entp جوری که انگار همه زحمت هاش به بار رفته ، به intj اخم کرد :
- ولی من شیش ساعت سرش وقت گذاشتم ! ... intp ، نظر تو چیه ؟
intp با لبخند نه چندان محسوسی جواب داد :
- بافتش حالمو بهم زد ، یاد کسایی افتادم که مریضی پوستی دارن
entp زیر لب به intp [ روان پریش ]ی گفت و سعی کرد بحث رو عوض کنه :
- راستی ، entj صبح زود از خونه بیرون زد ، کسی میدونه چرا ؟
intp ، لحظه ای فکر و بعد با چشمهای گرد شده ، سعی کرد خنده شو متوقف کنه .
- وای .. اونجوری به من نگاه نکنین ، من هنوز سالمام .. entj دیشب بخاطر اینکه از غذای entp خورد ، حالش خیلی بد شد و از صبح تا شب توی دسشویی بود .. دیشب که رفته بودم آب بخورم ، صداشو شنیدم که گفت به محض اینکه بهتر شد صبح زود میره تا از دست همه مون شکایت کنه .. entp فکر میکنم به زودی قراره اعدام بشی !
entp و intp ، صدای شلیک خندهشون بلند شد و intj مثل شیطان بالای سرشون ایستاد ..
* چند دقیقه بعد *
entp و intp که انگار بعد از ضربه های جانانه ای که intj به سرشون زد ، سر عقل اومده بودن ، و منتظر intj بودن تا در خونه رو قفل کنه و به سمت مدرسه راه بیوفتن .
entp کیف intp رو کشید و گفت :
- بیا تا مدرسه مسابقه بدیم ، اگه تونستی منو شکست بدی قول میدم برات هرچی خوراکی که دوست داشتی بخرم .. البته بعد از مدرسه ، و اگه تو باختی باید همه اون قابلمه غذایی که درست کردمو بخوری
intp با شنیدن شرط entp عصبانی شد و گفت :
- اونقدر احمق نیستم که قبول کنم ..
entp ، درست روی نقطه ضعف intp دست گذاشت و گفت :
- اره درسته .. تو ادم باحال و ریسک پذیری نیستی ..
intp سریع کیفش رو از روی شونهش برداشت و با چهره ای مصمم به entp خیره شد ، entp لبخند رضایت مندانه ای زد و کیفشو با تعظیم به سمت intp گرفت ، intp به سمت intj که مثل همیشه فاصلهشو موقع مدرسه اومدن با اونا حفظ میکرد رفت و یه شونی کیف خودش رو دور گردن intj , و کیف entp رو ناخوداگاه محکم به صورت intj پرتاب کرد
سریع به سمت entp که منتطرش یود دوید و با شمردن تا عدد 3 ، دوییدنشونو شروع کردن ، و intj رو با قیافهی پوکر تنها گذاشتن ...
---------------
نکته *
تایپ ها ، همشون 15 سالشونه ( و بعضی از تایپ ها هم ته تهش یه سال بزرگتر یا کوچیکتر )
تک پارتی نیستن و ادامه دارن
بقیه تایپ ها هم میان حتما :>
امیدوارم خوشتون اومده باشه :>💕