
که یکهو صدای زنگ گوشی یک بنده خدایی بلند شد یکم که دقت کردم فهمیدم صدا صدای زنگ گوشی برلیان بوده، یک نگاه به خودش کردم که دیدم تو عالم خوابه یک نیشگون از بازوش گرفتم که با هول بلند شد و با اخم به من نگاه کرد و بازوش رو مالش داد با چشم و ابرو به گوشیش که داشت خودکشی میکرد نگاه کردم که نگاه اونم افتاد روش و بعدش یک نگاه به کلاس کرد که دید همه نگاه ها زوم روی میز مائه داخل یک حرکت گوشی رو برداشت و از روی صندلی بلند شد.
برلیان : ببخشید استاد یک تلفن مهم دارم که باید حتما جوابش بدم!
استاد کاپلان : بفرمایید.
برلیان گوشی بدست از کلاس بیرون رفت و درو خیلی محکم بست که صدای آلیا بلند شد.
آلیا : هوییی خره درست درو ببند در شکستتتتت....
کاترین با کف دست محکم زد روی پیشونیش و آروم طوری که آلیا بفهمه گفت:
_ خاک تو سرت احمق سوتی دادی تو کلاسیم.....
آلیا یکم فکر کرد و تازه موقعیت و درک کرد و با کف دست زد روی، کمی سکوت تو کلاس شد و یکهو کل کلاس رفت رو هوا همه داشتن زمین رو گاز میزدن حتی استاد ها هم داشتن میخندیدن قشنگ عابرومون رفت، بعد از چند دقیقه خندیدن استاد کاپلان صداش رو صاف کرد و در حالی که هنوز اثرات خنده داخل صداش بود گفت:
_ خیلی خوب همگی ساکت...ادامه درس.
دوباره شروع کرد به درس دادن ماهم تمام حواسمون رو دادیم به گوش دادن درس بعد از ربع ساعت برلیان خانم هم تشریف آوردن و بعد تموم شدن کلاس رفتیم سلف و سوتی امروز آلیا رو واسه برلیان تعریف کردیم که بعد از تموم شدنش قهقهه اش رفت هوا و در مرض گاز زدن میز بود که خداروشکر بخیر گذشت و بعدش کلی هم به آلیا فحش داد که چرا بهش گفته خر و اینجور چیزا. بعد از خوردن سفارشامون رفتیم و به بقیه کلاس هامون رسیدیم و بعد تموم شدن دانشگاه رفتیم خونه و استراحت کردیم.
*********
همون طور که داشتم با گوشیم ور میرفتم نشستم روی یکی از نیمکت های داخل حیاط و منتظر دخترا شدم تا از سلف بیان بیرون، الان دو هفته از دانشگاه اومدن ما میگذره و امروز ما اولین جلسه کلاس سوارکاری رو داریم. خب بزارین واستون از اتفاق های این دو هفته بگم، اولن اینکه برلیان خانم داخل رستوران دعوا راه انداخته سر اینکه بجای راتاتویی واسش استیک آوردن، دوم اینکه زیر زمین آماده شده، سوم اینکه کاترین هفته پیش که با بوگاتی رفته بود بیرون تصادف میکنه و راهی تعمیرگاه میشه که خداروشکر زیاد طول نکشیده و دیروز تحویلمون دادن.
به حیاط دانشگاه نگاه کردم که نظرم روی پنچ تا پسر نیمکت روبه رویی جلب شد یک نمه قیافشون آشنا میومد اما هرچی فکر کردم نفهمیدم کجا دیدمشون واسه همین بیخیال شدم و به اهنگم گوش دادم تا بچه ها بیان بریم سرکلاس، برلیان هم که وقتی وارد دانشگاه میشه گرسنه میشه اعصاب واسه آدم نمیزاره یکم تمرکز کنه که الان هم معلوم نیست رفتن غذا سفارش بدن یا غذا درست کنن از روی صندلی بلند شدم و شروع کردم راه رفتن داخل همون محوطه واقعا داشت حوصلم سر میرفت که احساس کردم چیزی خورد به پام به پایین پام نگاه کردم که دیدم توپ بسکتبال، واااا!!! توپ بسکت از کجا؟؟؟
پسر : توپ بنداز....
پسر دوم : داداش فکر نکنم بتونه بنداز!!
پسر سوم : اره بابا دختر چه به بسکت!!
حرفاشون داشت حرصم رو در میآورد توپ رو برداشتم شروع کردم به دریبل زدن و رفتم سمت سبد و با یک پرش توپ رو انداختم تو سبد، با پوزخند بهشون نگاه کردم.
من : که یه دختر نمیتونه بسکتبال بازی کنی نه؟؟؟
نظرتون راجب یه مسابقه چیه من در برابر شما سه تا؟؟!!!!
پسر سومی با خنده عصبی بهم نگاه کرد و گفت: باشه کوچولو حالا که خودت میخوای حرفی نیست....
روشو کرد سمت بقیه پسرا و یک چیزی گفت و پوزخند اومدن سمتم، همه بچه های دانشگاه از جمله اون چند تا پسر هم داشتن نظاره میکردن یکی اومد و توپ رو گرفت و بعد سوت انداخت بالا واسه گرفتن توپ کاری نکردم چون میخواستم اونا توپ رو بگیرن بعد از گرفتن توپ حمله کردن سمت سبد شروع کردم به دیدون سمت همون پسره با دیدن من توپ رو به سمت اون یکی پسره پرت کرد رفتن جلوش و با یک حرکت توپ رو ازش گرفتم و به سمت سبد حرکت کردم و با یک پرش توپ رو داخل سبد پرتاب کردم. چند دقیقه از بازی گذشته بود اونا هنوز نتونسته بودن گلی بزنن.
از زبان کاترین
بخاطر صف طولانی دیر غذا بهمون دادن واسه همین دیر تونستیم بیایم وقتی اومدیم تو حیاط همه بچه ها دور زمین بسکتبال جمع شده بودن مرینتم سرجاش نبود رفتیم سمت بچه ها و از بینشون رد شدیم با تعجب به رو به روم نگاه کردم مرینت بود و سه تا پسر که داشتن بسکتبال بازی میکردن ما اینجا سه تا فرضیه داریم 1. مرینت بزور اونارو به مسابقه دعوت کرده 2. اونا مرینت رو بزور به مسابقه دعوت کردن و 3. اونا یک چیز گفتن مرینت عصبانی شده و به مسابقه دعوتشون کرده. خب قاعدتاً آخری منطقی تره مرینت تا عصبانی نشه کاری نمیکنه فقط موندم اونموقع فازش چی بوده که کولش رو وسط زمین پرت کرده رو کردم به برلیان که داشت با غضب به اون سه تا پسر نگاه میکرد.
من : چته؟؟؟؟
برلیان : ببین لاشخور هارو سه به یک انصاف نیست منم میرم....
رز دستش رو گرفت و با اخم بهش توپید: هوی تو خودت هم خوب میدونی مرینت میتونه از پسشون بر بیاد پس لازم نیست خودت رو قاطی ماجرا کنی..
برلیان : رز مثل اینکه یادت رفته منو مری کی هستیم ها، ما همیشه باهم بقیه رو شکست میدیم!!
دستش رو از حصار دستای رز جدا کرد و رفت وسط زمین و صداش رو بلند کرد: هی منم هستم...
پسره یک نگاه تحقیر آمیز بهش کرد و گفت: بهت نمیخوره مال این حرفا باشی جوجه.
اوفففف دیگه زنده نمیمونه برلیان به شدت از اینکه یکی بهش بگه جوجه متنفره و الان تا مرض انفجاره .
برلیان : هوی مرتیکه من میتونم بدون اینکه تو یک گل رو به ثمر برسونی ازت ببرم....مری توپ رو بنداز!!!!!
مری هم که خوشحال توپ رو انداخت طرف برلیان برلیان هم توپ رو گرفت و از همونجا پرتش کرد تو سبد مشتاشون رو زدن بهم و به اون پسرا نگاه کردن.
برلیان : اگر قراره مسابقه ای باشه منم باید باشم!!!
پسر اولی : هه... مگه قرار نبود تنهایی بازی کنی کوچولو...
پسر دومی : لابد ترسیده ببازه دوستش رو آورده...
اینا دیگه زیادی دارن گ*و*ه میخورن باید به حسابشون برسم وگرنه شب خوابم نمیبره رفتم جلو و صدام رو انداختم پس کلم.
من : هوی پسره چل*غوز بفهم چی از دهنت در میاد همین الان مری تک و تنها 15 تا گل بهتون زده اما شما یکی هم نتوستین بزنید بعد جوری حرف میزنید انگار شما این 15 تا گل رو زدید تو حتی نمیتونی بینیت رو بکشی بالا بعد میخوای از زوج طلایی بسکتبال ببری، بهتره بدونی این دو نفری که جلوت هستن زوج طلایی بسکتبالن و بردن جوجه فسقلی هایی مثل تو واسشون عین اب خوردن پس بجای ضایع کردن خودت جلو بقیه بهتره راتو بکشی و بری تا پیش کل بچه های دانشگاه سکه یه پول نشدی!!!
نفسم بند اومد ها چقدر حرف زدم همه بچه ها داشتن نگاهم میکردن فقط دخترا بودن که از خنده قرمز شده بودن و جلوی خندشون رو گرفته بودن اون پسرا که دیگه نگم براتون اما خوب جوابشون رو دادم الان با خیال راحت شب میخوابم پسر اولی خودش رو جمع کرد.
پسر اولی : هی دختر معلوم هست چی واسه خودت میگی زوج طلایی بسکتبال کجا این دوتا جوجه کجا پس الکی ازشون دفاع نکن...
یعنیا الان باید برم اینقدر بگیرم بزنمش که صدا سگ بده یا جوابش رو بدم اما دهنم خشک شده.
رز : ببخشید آقای به اصطلاح محترم بهتره بدونی داری با کی صبحت میکنی وگرنه برات گرون تموم میشه...
آلیا : اصلا تو میدونی ما کی هستیم که هرچی از دهنت در میاد به زبون میاری.
پسر اولی : از کجا باید شما خانم هارو بشناسم؟؟
آلیا : یکم دقت کنی میفهمی اون دختری که ازت برده کیه..
مرینت یکهو به سرفه افتاد و سرش رو تا جای ممکن خم کرد یعنیا اگر الان دستش بود سر آلیا رو کنده بود به خاطر این حرفش، سرش رو بالا آورد و کلاهش رو کشید تو صورتش طوری که فقط نصف صورتش معلوم بود معمولا ما واسه هر لباسی کلاه کپ میزاریم برلیان هم نه گذاشت نه برداشت یکهو کلاه رو از سر مری برداشت صدای هین گفتن همه رفت بالا اصلا وضعی بود ها بهتره زنگ بزنم به دایی هرچه زودتر تا وضع بدتر نشده وگرنه خر بیارو و باقالی بار کن زنگ زدم به دایی که بعد چهار تا بوق برداشت.
من : الو سلام دایی خودت رو سریع برسون زمین بسکتبال دانشگاه بای.
مطمئنم بخاطر اینکه نزاشتم حرف بزنه از دستم عصبانیه چون مری میگه دایی اصلا خوشش نمیاد کسی بهش زنگ بزنه نزاره اون صبحت کنها اما خب الان مهم تر از عصبانی بودن داییه.
برای پارت بعدی 10 تا✨