رمان ♥️ سوارکاری با عشق ♥️p4&p5

وقتی رسیدیم به هتل منو رز و برلیان و بابا پیاده شدیم و چند نفر از خدمه اومدن و چمدون ها و ساک هامون رو گرفتن و بردن. رفتیم داخل هتل بابام رفت اتاق بگیره ماهم نشستیم تو لابی بابام اومد کنار من نشست.

بابا: کارت اتاقارو گرفتم(روبه منو رز و برلیان گفت)مرینت و رز و برلیان شما سه تا تو یک اتاقین منم بخاطر اینکه داخل طبقه شما اتاق خالی نداشت طبقه پایین شما اتاق گرفتم اتاق شما طبقه ۱۲ اتاق ۱۱۱۵ هستید منم اتاقم طبقه ۱۱ اتاق ۹۹۸ هستم فهمیدین.

ما سه تا باهم: فهمیدیم.

بابا: خب پس من میرم پیش استفان(دوست عمو جورج صاحب این هتل)تا باهاش راجب خونه صحبت کنم شماهم برین تو اتاقتون استراحت کنید باشه.

ما سه تا: باشه.

بابا: خب پس من برم خدمه براتون چمدون هارو میاره.

ماهم با سر گفتیم باشه. بابا رفت ماهم رفتیم تو آسانسور. طبقه ۱۲ رو زدم رفتیم بالا. در آسانسور باز شد آمدیم بیرون روبه دخترا کردم و گفتم:

_خب دخترا بریم اتاق ۱۱۱۵ رو پیدا کنیم.

رز و برلیان با نیش باز: بریم.

با همدیگه رفتیم یکی یکی در اتاقارو دیدیم و بلاخره اتاق مورد نظر رو پیدا کردیم درو با کارت باز کردم و رفتیم تو. اتاق خیلی خوشگلی بود.

اتاق مرینت و رز و برلیان

خوبه همونطور که می‌خواستیم یک تخته که هر سه تامون روی یک تخت بخوابیم. برلیان خودشو پرت کرد رو تخت و گفت:

برلیان: اخیششششششش چقدر خسته بودم!!!

رز: آی حرف دلمو گفتی 12 ساعت 29 دقیقه تو پرواز خیلی آدم رو خسته می‌کنه.( زمانی که گفتم واقعی از لندن به پاریس همینقدر با پرواز طول می‌کشه)

من: آخ آخ آخ کمرم چقدر خسته ام بچه ها اول من میرم حموم.

رز و برلیان: باشه.

و من حمله کردم به حموم بعد از 2 ساعت حموم بلاخره رضایت دادم که بیام بیرون.

این لباس رو پوشیدم(لباس مرینت)

اومدم بیرون دیدم دو نفر مثل تیر خورده ها روی هم خوابیدن یعنی اونموقع ترکیدم از خنده رز زیر برلیان خوابیده بود روی کمر رزم روی شکم خوابیده بود زیر برلیان خیلی صحنه باحالی بود منم از این صحنه زیبا یک عکس گرفتم که وقتی بیدار شدن بهشون نشون بدم.

رفتم روبه روی میز آرایش نشستم و سشوار رو به برق زدم و روشنش کردم. موهامو خشک کردم و سشوارو از برق کشیدم گذاشتم سرجاش. یک نگاه به موهای موج دارم کردم یادم اومد مامانم اجازه داده پایین موهامو رنگ کنم واسه همین تصمیم گرفتم فردا صبح برم آرایشگاه. موهامو گیس کردم و از پشت میز آرایش بلند شدم دیدم نمیشه و این کرم درونم داره قلقلکم میده این دوتا بزغاله رو بیدار کنم واسه همین یک جیغ فرا بنفش کشیدم(اتاق عایق صدا بود واسه همین کسی نمیشنوه) برلیان و رز مثل فنر بلند شدن که بلند شدنشون مصادف شد با افتادنشون از روی تخت. یهو پقی زدم زیر خنده در حدی که داشتم زمین رو گاز می‌گرفتم بدبختا رز و برلیان از هیچی خبر نداشتن فقط مات مبهوت داشتن به من نگاه میکردن. کم کم ویندوزشون اومد بالا و هردوتاشون از روی زمین بلند شدن و روبه روی من وایسادن و مثل میرغضب منو نگاه میکردن.خلاصه اینقدر دور اتاق دویدیم که هر سه روی تخت پهن شدیم.

رز درحالی که داشت از روی تخت بلند میشد گفت:

رز: من میرم حموم بعدش برلیان بره.

برلیان: باشه برو.

منو برلیان خودمون جمع کردیم و درست روی تخت دراز کشیدم و تلویزیون رو روشن کردیم و مشغول دیدن تلویزیون شدیم.

حدود ۱ ساعت بعد رز از حموم اومد بیرون و این لباس تنش بود.

لباس رز

رز: اخیششششششش هیچی مثل یک حموم آب گرم نمیشه😌

برلیان درحالی که داشت از روی تخت بلند میشد با غرغر گفت:

_یک ساعته تو حمومی خو بیا بیرون من برم حموم بیشعور😠

رز خیلی ریلکس: خو بیا برو انگار جلوشو گرفتم.

برلیان هم با غرغر رفت تو حموم و در حموم رو محکم بست که فکر کنم پیچ و مهره های در از جا در اومد.

رز رفت پشت میز آرایش نشست و سشوار رو در آورد در همون حال به من گفت:

_مری بلندشو برو یه آهنگی چیزی بزار دلمون باز بشه بابا.

منم از خدا خواسته از روی تخت پریدم پایین و رفتم سراغ چمدونم و اسپیکری که با خودم آورده بودم رو روشن کردم و گوشیم رو بهش وصل کردم و آهنگ 16 shots رو گذاشتم و صداشو بلند کردم رز لایک داد و گفت:

_ایول مری👍🏻👍🏻👍🏻

منم بهش خندیدم اونم شروع کرد به خشک کردن موهاش و منم لم دادم روی تخت و به آهنگ گوش میدادم. نمیدونم چند دقیقه گذشت که آهنگ تموم شد و بجاش آهنگ «Love Me Like You Do»اومد خیلی آهنگ آرامش بخشی بود من که عاشقش بودم همون موقع رز هم سشوار کشیدن موهاش تموم شد و اومد دراز کشید پیش من در حالی که داشت به آهنگ گوش میداد گفت:

_مری.

من:هوومم.

رز:من خیلی خوشحالم که بلاخره به آرزومون رسیدیم و می‌خوایم اینجا توی این شهر با خونه خودمون زندگی کنیم تو خوشحال نیستی؟

من:من خیلی خوشحالم فقط دوست دارم هرچه زودتر اسباب کشی کنیم چون دوست دارم زودتر برم ثبت نام کنم واسه باشگاه.

رز: منم.

داشتیم با رز حرف می‌زدیم که برلیان خانم از حمام تشریف آوردن و محفل مارو روشن کردن‌. مثل همیشه لباس ورزشی پوشیده بود.

لباس برلیان

برلیان اومد خودشو پرت کرد روی تخت رز برگشت طرفشو گفت:

_شما احیانا نمی خواین موهاتونو خشک کنید🤨

رز به موهای خیس وسواس داره اگر هرکس موهاش خیس باشه مجبورش می‌کنه موهاشو خشک کنه مثل الان که داره به برلیان گیر میده.

برلیان:نه فعلا حوصله خشک کردن مو رو ندارم بزار بعداً گیر نده رز.

رز:یعنی چی گیر نده موهای خیست کل رختخواب رو خیس می‌کنه بلند شو خشکشون کن.

برلیان:بیخیال رز اینقدر گیر نده اه.

منم دیدم اگر یک دقیقه دیگه اینطوری پیش بره گیسو گیس کشی میشه واسه همین دست به کار شدم.

من:برلیان بلندشو بیا بریم موهاتو خشک کنم(رو کردم به رز و با یک لبخند بهش گفتم)رز توهم برو پایین یه چیزی سفارش بده بخوریم.

رز:باشه.

رز از رو تخت پاشد و رفت بیرون از اتاق، تا صدای بسته شدن در رو شنیدم رو کردم به برلیان و گفتم:

_بلندشو تا رز نیومده موهاتو خشک کنم وگرنه وقتی اومد گیسو گیس کشی میشه بلندشو زودباش.

برلیان درحالی که داشت زیر لب غرغر میکرد از روی تخت بلند شد و نشست روی صندلی میز آرایش منم سشوار رو به برق زدم و شروع کردم به خشک کردن موهاش. بعد از اینکه موهاشو خشک کردم سشوارو خاموش کردم و از برق کشیدم گذاشتم سرجاش، برلیان کش موشو برداشت و موهاشو دم اسبی پایین بست و از جلوی آینه بلند شد. همون موقع در اتاق زده شد این مدل در زدن فقط مال رز رفتم و درو باز کردم دیدین گفتم رز بود(وجی: بله دیدیم رز بود شما برو ادامه داستان رو بگو/من: من داشتم داستان رو میگفتم که تو اومدی مزاحم/وجی: واقعا که ببین توروخدا وجی کی شدم /من: برو بابا حوصله این چرتو پرتاتو ندارم/وجی: به درک/من: تو دلت/وجی: تو حلقت/من: تو حلقت که جا نمیشه خفه میشی شکر خدا/وجی:😐😐😑😑/من: خب بریم ادامه داستان)

رز: بچه ها عمو تام گفت که تا ربع ساعت دیگه بریم پایین برای شام، مثل اینکه آقای موری(رئیس هتل همون استفان دوست عمو جورج)هم با ما شام میخوره.

برلیان: برای چی؟؟؟

رز: نمیدونم عمو تام گفت.

من: یعنی اون پسره ی بیریخت هم با ما شام میخوره.

آقای موری فقط ۲۶ سالشه در واقع بجای پدرش این هتل رو اداره می‌کنه هنوزم ازدواج نکرده و مجرده من یکی که زیاد ازش خوشم نمیاد چونکه خیلی بهم نگاه می‌کنه(ریوکو(وجی): خب خب خب از اینجا به بعد بدبختی های مرینت شروع میشود/نویسنده: چرا لو میدی بیشعور)آماده شدیم رفتیم بیرون از اتاق قرار بود طبقه آخر هتل بشینیم شام بخوریم سوار آسانسور شدیم و رفتیم طبقه بالا جای خیلی خوشگلی بود من یکی که عاشقش شدم.

 

[ شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۱ ] [ 12:52 ] [ ♬⋆ℓ ค𝔲ŕ𝕠𝕣𝔞 ℓ⋆✟ ] [ ]
آخرین مطالب